پایگاه عصر اتحاد- عبدالحمید گلافشان: ساعتِ شش عصر است و کوچههای شهر، شلوغِ رفت و آمد. اما در میان این همه سر و صدا، خانههای زیادی هستند که سکوتِ سنگینی برآنها حاکم است. سکوتِ جوانانی که کنارهم زندگی میکنند،اما هرکدام دراتاقِ خود، با گوشیِ همراهشان، دنیایی جداگانه ساختهاند. این، تصویرِ امروزِ بسیاری از خانوادههای ایرانی است؛ خانوادههایی که جوانانشان، به جای بستنِ سفرهی عقد، به زندگیِ مجردی و تنهاییِ تحمیلی پناه بردهاند.
ماجرا از جایی شروع شد که قیمتِ یک خانهی کوچک، از چندین سالِ کارِ سختِ یک جوان، بیشتر شد. ماشینی که برای شروعِ زندگی لازم است، با سودِ بانکیِ نجومی، دستنیافتنیتر از همیشه به نظر میرسد. سفرهی خوراکِ روزانه، هر ماه گرانتر از ماهِ قبل میشود و در این میان، جوانِ تازهکار، چگونه میتواند رویایِ تشکیلِ خانواده را در سر بپروراند؟
در این میان، چه پسران و چه دختران، هر دو در یک کشتیِ طوفانزده نشستهاند. فشارِ سنگینِ خانواده برای ازدواج، از یک سو، و ناتوانیِ مالی از سوی دیگر، آنها را در شرایطی قرار داده که نه میتوانند به خواستهی خانواده تن دهند و نه میتوانند از زیر بارِ این انتظارات شانه خالی کنند. نتیجه، چیزی نیست جز زندگیِ مجردیِ اجباری؛ خانهای که در آن، تنها با خودشان خلوت میکنند و با خاطراتِ روزهایی که دوست داشتند اما نشد، سر میکنند.
اما این تنهاییِ جسمی، تنها بخشِ کوچکی از ماجراست. بخشِ بزرگتر، به روانِ این جوانان برمیگردد. هر شب، وقتی تلفنِ همراه را کنار میگذارند و به تاریکیِ سقف خیره میشوند، این سوال در ذهنشان تکرار میشود: «مگر ما چه کم داشتیم؟ چرا نتوانستیم؟» و این پرسشِ بیپاسخ، آرامآرام تبدیل به افسردگیِ خاموشی میشود که در سکوتِ شب، جانِ آنها را میآزارد.
نکتهی غمانگیز این است که این وضعیت، تنها دامنِ یک نسل را نگرفته؛ خانوادههای سنتیِ ایرانی،که همیشه به ازدواجِ بههنگامِ فرزندانشان افتخار میکردند، حالا در میان همسایه و فامیل، با این سوالِ شرمآور روبرو هستند که چرا پسرِ شما هنوز مجرد است؟ و این، فشارِ روانیِ مضاعفی است بر دوشِ خانوادههایی که خودشان هم در این شرایط، نقشی ندارند.
واقعیت این است که جوانانِ امروز، نه تنبلاند و نه بیهمت. آنها از همان صبحِ زود، برای یافتنِ کارِ مناسب، کوچهبهکوچه میگردند، اما وقتی دستمزدِ یک ماهِ کارشان، به اندازهی اجارهی یک ماهِ خانهی کوچک هم نمیرسد، دیگر امیدی برای ساختنِ فرداییِ بهتر نمیماند.
دوست دارم این را از تهِ دل بگویم: وقتی
پای صحبتِ یکی از همین جوانان مینشینم، چشمانش را که پر از اشکِ ناگفته است میبینم. میگوید آقای خبرنگارمن برای ازدواج، هیچ چیزی نمیخواهم، جز یک کارِ ساده و یک سقفِ بالای سر. اما کاش کسی بود که این حرفِ سادهی مرا بشنود. این فریادِ خاموشِ نسلی است که در میانهی خواستههایِ سنتیِ خانواده و واقعیتهایِ سختِ اقتصادی، سرگردان شدهاند. آنها نه از زندگیِ مجردی لذت میبرند، نه تنهایی را دوست دارند؛ آنها تنها، راهِ دیگری برای رفتن ندارند. جامعه ی ما نیازمندِ نگاهی تازه به این موضوع است؛ نگاهی که در آن،ازدواجِ آسان،تبدیل به یک باورِ همگانی شود، نه یک شعار.باشد که روزی فرا رسد که هیچ جوانی، به خاطرِ نداشتنِ پولِ ماشین و خانه، از کنارِ عشقِ زندگیِ خود نگذرد و هیچ خانوادهای، به خاطرِ تأخیرِ ازدواجِ فرزندش،زیرِ بارِ فشارِ روانیِ سنگینِ جامعه نرود.این، آرزویِ نه چندان دوری است که با همدلی و همراهیِ همهی ما، دستیافتنی خواهد بود.
امروز یکشنبه, 11 مرداد 1405
یکشنبه, 11 مرداد 1405
























